|
دنیای کم شنوایان
|
آنکه نقاش است و نقشی ساخته
با قلـــــــم طرح نویی انداخته در مسیر واژه های دوستــــــــی سطر سطــری زآشنایی داشته آنکه چون اسطوره های پارســی عین ولامی را به میم افراشته هم ردیف انبیاء و عارفـــــــــــان پوششی بر جـــــهل جاهل بافته آنکه آهنگ و کلامی دل ربــا از یرای درس خـــــــــود آراسته چشمه های معرفت جوشــــد ز او لحظه هایش پر شده از خـاطرات خاطراتی که زدل جان باخـــته هرچه از عطرش ببویم کم بود او گلستان ها ز گل ها کاشته آنکه معمار است و الگوی همه لاله ای بر قلب خود بگذاشته با سلاح علم در راه مـــــــــــــراد چون جلوداران به کفران تاخته آن معلّم آن مرّبی آن که او از فنونش عالمی پرداختــــــــه او عزیز است و مقامش پاس دار چونکه یزدان نام او بنگاشته عارف آن باشد که چون قطعه زمین یعنی از زهد و کلام و علم او ذره ای از دانشش برداشته [ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 13:37 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تو می نگرد... به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد... و دستی را بپذیر که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد. 2 - هوس بازان کسی راکه زیبا می بینند دوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا می بینند 3- وقتی در زندگی به یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشود جای آن دیوار می گذاشتند. 4- آنچه که هستی، هدیه خداوند است و آنچه که خواهی شد، هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش. 5- شریف ترین دل ها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد 6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای می روید. 7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد به یاد بیاور که دریای آرام، ناخدای قهرمان نمی سازد. 8- هر اندیشه ی شایسته ای، به چهره انسان زیبائی می بخشد. 9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر از دوست داشتنی بودن است. 10- نگو: شب شده است. .. : بگو صبح در راه است. [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 11:44 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
آمد بهار خرم با رنگ و بوی طیب با صد هزار زینت و آرایش عجیب شاید که مرد پیر بدین گه جوان شود گیتی بدیل یافت شباب از پی شبیب چرخ بزرگوار یکی لشکری بکرد لشکرش ابر تیره و باد صبا نقیب خورشید ز ابر تیره دهد روی گاه گاه چونان حصاری که گذر دارد از رقیب یک چند، روزگار جهان دردمند بود به شد که یافت بوی سمن را دوا طبیب باران مشک بوی ببارد نو به نو و ز برف برکشید یکی حله قصیب گنجی که برف پیش همیداشت گل گرفت هر جویکی که خشک همیبود شد رطیب لاله میان کشت درخشد همی ز دور چون پنجه عروس به حنا شد خضیب بلبل همیبخواند بر شاخسار بید سار از درخت سرو مر او را شده مجیب رودکی [ چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390 ] [ 10:51 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
چند روز به "کریسمس" مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به آرامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟ با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد. " پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می [ شنبه سیزدهم اسفند 1390 ] [ 9:8 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
کهنه سرباز رمانتیک انگلیس راز موفقیت زندگی مشترک خود را فاش کرد؛ او به مدت 70 سال هر هفته برای همسرش گل خریده است.
جک میل کهنه سرباز انگلیسی 89 ساله فاش کرد که در مدت هفت دهه زندگی مشترک خود با همسرش ملی حدود سه هزار دسته گل برای او خریده است.
![]() این سرباز انگلیسی جنگ جهانی دوم، اولین بار ملی را که اکنون 88 سال دارد در سن 18 سالگی دیده و با دوست خود شرط بندی کرده بود که از او خواستگاری خواهد کرد. بنا بر این گزارش، جک برنده این شرط بندی شده و اکنون حاصل این زندگی مشترک 12 نوه است! این پیرمرد انگلیسی اعتراف کرده که گاه اوقات که پول کافی برای خرید گل نداشته، دسته گل همسرش را از علفزارها تهیه می کرده است!جک راز موفقیت زندگی مشترک خود را از دهه 1940 تاکنون خرید هر هفته یک دسته گل بدون هیچ وقفه ای عنوان می کند. [ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 13:35 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
لبخند جذابتان می کند. همه ما به سمت افرادی که لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد. دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند. لبخند مسری است. لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را با لبخند زدن حتی از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند. صورت را بالا میکشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، پس همیشه لبخند بزنید. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید. به نظر می رسد افرادی که حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. در اینصورت انجام اینکار خیلی سخت بنظر می رسد. درست است ؟! وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید. بشنو و باور کن : لبخند بزن بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود که به جای پاسخ به لبخندهایت با تمام سازهایت می رقصد باور کن! [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 19:18 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
عشق بینایی را می گیرد دوست داشتن بینایی می دهد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:17 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن برای اولین زنگ مدرسه [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 16:15 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
بــازی روزگـــار [ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 13:29 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
۶۷ سال پیش یعنی در سال ۱۹۳۹ بوریس و آناکوزلوف در دهکده بوروفلیانک در نزدیکی سیبری با هم پیوند ازدواج بستند. اما فقط ۳ روز با یکدیگر زیر یک سقف زندگی کردند. با شروع جنگ جهانی دوم، بوریس به ارتش روسیه پیوست. وقتی او از جنگ بازگشت آنا و خانوادهاش به سیبری تبعید شده بودند.بوریس به دنبال همسرش همه جا را جستجو کرد اما نتوانست او را بیابد.به گفته آنا، وقتی بوریس از وی خداحافظی کرد تا به جنگ برود تصور نمیکردند که دوری آنها از یکدیگر شصت سال طول بکشد. آنا میگوید: «حتی من به خود قبولانده بودم که ممکن است همسرم در جنگ کشته شود، اما فکرش را نمیکردم که زنده باشد و این مدت طولانی از هم دور باشیم.» وقتی نیروهای آلمانی آنا را به همراه مادر و پدرش دستگیر کردند و به عنوان اسیر جنگی به سیبری فرستادند، او چند بار تصمیم به فرار گرفت اما موفق نشد. آنا میخواست به هر صورت که شده بوریس را پیدا کند. حتی به دلیل فرار و نافرمانی، چندین بار توبیخ و متحمل شکنجه شد. از آنجایی که او هیچ خبری از بوریس نداشت به حد جنون رسیده بود، از طرف دیگر بوریس نیز از آنا و خانوادهاش بیاطلاع بود. زیرا تمام نامههایی که برای آنان مینوشت بیجواب باقی میماند.دو سال پس از جنگ جهانی بوریس به خانه بازگشت. اما اثری از آنا و خانوادهاش نبود. کسی نمیدانست آنان به کجا رفتهاند و چه بلایی بر سر آنها آمده است. جنگ به اتمام رسیده بود اما آنا و مادر و پدرش در سیبری ماندند. زیرا پدر و مادرش آنقدر پیر و نحیف بودند که توان سفر به شهر خود را نداشتند. مادر آنا تصمیم گرفت دخترش را مجاب کند، با فرد دیگری ازدواج کند، او به آنا گفت مطمئنا بوریس در جنگ کشته شده و اگر هم زنده باشد در این مدت طولانی با فرد دیگری ازدواج کرده پس بهتر است فکر بوریس را از ذهنش خارج کند.
مادر آنا برای اینکه دخترش راحتتر بوریس را فراموش کند همه نامهها و عکسهایی را که بوریس در ابتدای دوران سربازیاش برایش فرستاده بود آتش زد تا آنا یاد و خاطرهای از بوریس در ذهن نداشته باشد و راضی به ازدواج شود. اما آنا با ازدواج مجدد کاملا مخالف بود و پدر و مادرش را تهدید کرد که در صورت اصرار خودش را آتش میزند. شرایط سختی بود و آنها حتی نمیتوانستند به خاطر تقسیمات مرزی که صورت گرفته بود از دهکدهای که در آن زندگی میکردند، خارج شوند. از سویی بوریس نیز در غم از دست دادن آنا دچار افسردگی شدید شده بود. او تصور میکرد آنا و خانوادهاش کشته شدهاند. پس از مدتی بوریس دست به قلم شد و کتابی درباره خود و همسرش که فقط سه روز با هم زیر یک سقف زندگی کرده بودند به رشته تحریر در آورد و خاطراتش از دوران جنگ را نیز نوشت. او هیچگاه چشمان اشکبار همسرش را موقع خداحافظی فراموش نمیکرد.سالها گذشت. بعد از گذشت ۶۷ سال، بوریس یک پیرمرد ۸۰ ساله شده بود. او تصمیم گرفت به سیبری برود، اما در سیبری دست سرنوشت او را با پیرزنی آشنا کرد که علیرغم شکسته و پیر شدن صورت چشمان آشنایی داشت او آنا بود، آنا هنوز زیبایی دوران جوانی خود را حفظ کرده بود. لااقل برای بوریس اینگونه به نظر میرسید. آنا پیرمردی را دید که در برابر حیاط خانه وی ایستاده. چشمان کمسوی او به زحمت توانست بوریس را تشخیص دهد. خوب دقت کرد و بالاخره بوریس را شناخت. این زن و شوهر که مدت ۶۰ سال از هم دور مانده بودند و هر دو تصور میکردند که همسرشان را از دست دادهاند همدیگر را یافتند و زندگی خود را همچون یک زوج جوان از سر گرفتند.آنها دوشبانه روز فقط روبهروی هم نشسته بودند و همدیگر را مینگریستند و خاطرات ۶۰ سال دوری از یکدیگر را برای هم تعریف میکردند. به واقع آن دو ۶۷ سال به یاد یکدیگر زندگی کردند و دست سرنوشت آنان را دوباره به هم رساند تا این وفاداریشان را جبران کند. [ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 11:37 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |