|
دنیای کم شنوایان
|
لبخند جذابتان می کند. همه ما به سمت افرادی که لبخند می زنند کشیده می شویم. لبخند حال و هوایتان را تغییر می دهد. دفعه بعدی که احساس بی حوصلگی و ناراحتی کردید، لبخند بزنید. لبخند به بدن حقه می زند. لبخند مسری است. لبخند زدن برایتان شادی می آورد. با لبخند زدن فضای محیط را با لبخند زدن حتی از ابتلا به آنفولانزا و سرماخوردگی جلوگیری کنید. لبخند زدن اندورفین، سروتونین و مسکن های طبیعی بدن را آزاد می کند. صورت را بالا میکشند. پس نیازی به کشیدن پوست صورتتان ندارید، پس همیشه لبخند بزنید. لبخند زدن باعث می شود موفق به نظر برسید. به نظر می رسد افرادی که حالا سعی کنید بدون از بین رفتن آن لبخند به یک مسئله منفی فکر کنید. در اینصورت انجام اینکار خیلی سخت بنظر می رسد. درست است ؟! وقتی لبخند می زنیم بدن ما به بقیه بدن پیغام می فرستد که "زندگی خوب پیش می رود". پس با لبخند زدن از افسردگی، استرس و نگرانی دور بمانید. بشنو و باور کن : لبخند بزن بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا و بدان که همین دنیا روزی آن قدر شرمنده می شود که به جای پاسخ به لبخندهایت با تمام سازهایت می رقصد باور کن! [ چهارشنبه هفتم دی 1390 ] [ 19:18 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
عشق بینایی را می گیرد دوست داشتن بینایی می دهد عشق خشن است و شدید و ناپایدار عشق همواره با شک آلوده است از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند عشق تملک معشوق است عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند در عشق رقیب منفور است، عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است دکتر علی شریعتی [ پنجشنبه یکم دی 1390 ] [ 23:17 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن برای اولین زنگ مدرسه [ چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390 ] [ 16:15 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
بــازی روزگـــار [ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 ] [ 13:29 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
۶۷ سال پیش یعنی در سال ۱۹۳۹ بوریس و آناکوزلوف در دهکده بوروفلیانک در نزدیکی سیبری با هم پیوند ازدواج بستند. اما فقط ۳ روز با یکدیگر زیر یک سقف زندگی کردند. با شروع جنگ جهانی دوم، بوریس به ارتش روسیه پیوست. وقتی او از جنگ بازگشت آنا و خانوادهاش به سیبری تبعید شده بودند.بوریس به دنبال همسرش همه جا را جستجو کرد اما نتوانست او را بیابد.به گفته آنا، وقتی بوریس از وی خداحافظی کرد تا به جنگ برود تصور نمیکردند که دوری آنها از یکدیگر شصت سال طول بکشد. آنا میگوید: «حتی من به خود قبولانده بودم که ممکن است همسرم در جنگ کشته شود، اما فکرش را نمیکردم که زنده باشد و این مدت طولانی از هم دور باشیم.» وقتی نیروهای آلمانی آنا را به همراه مادر و پدرش دستگیر کردند و به عنوان اسیر جنگی به سیبری فرستادند، او چند بار تصمیم به فرار گرفت اما موفق نشد. آنا میخواست به هر صورت که شده بوریس را پیدا کند. حتی به دلیل فرار و نافرمانی، چندین بار توبیخ و متحمل شکنجه شد. از آنجایی که او هیچ خبری از بوریس نداشت به حد جنون رسیده بود، از طرف دیگر بوریس نیز از آنا و خانوادهاش بیاطلاع بود. زیرا تمام نامههایی که برای آنان مینوشت بیجواب باقی میماند.دو سال پس از جنگ جهانی بوریس به خانه بازگشت. اما اثری از آنا و خانوادهاش نبود. کسی نمیدانست آنان به کجا رفتهاند و چه بلایی بر سر آنها آمده است. جنگ به اتمام رسیده بود اما آنا و مادر و پدرش در سیبری ماندند. زیرا پدر و مادرش آنقدر پیر و نحیف بودند که توان سفر به شهر خود را نداشتند. مادر آنا تصمیم گرفت دخترش را مجاب کند، با فرد دیگری ازدواج کند، او به آنا گفت مطمئنا بوریس در جنگ کشته شده و اگر هم زنده باشد در این مدت طولانی با فرد دیگری ازدواج کرده پس بهتر است فکر بوریس را از ذهنش خارج کند.
مادر آنا برای اینکه دخترش راحتتر بوریس را فراموش کند همه نامهها و عکسهایی را که بوریس در ابتدای دوران سربازیاش برایش فرستاده بود آتش زد تا آنا یاد و خاطرهای از بوریس در ذهن نداشته باشد و راضی به ازدواج شود. اما آنا با ازدواج مجدد کاملا مخالف بود و پدر و مادرش را تهدید کرد که در صورت اصرار خودش را آتش میزند. شرایط سختی بود و آنها حتی نمیتوانستند به خاطر تقسیمات مرزی که صورت گرفته بود از دهکدهای که در آن زندگی میکردند، خارج شوند. از سویی بوریس نیز در غم از دست دادن آنا دچار افسردگی شدید شده بود. او تصور میکرد آنا و خانوادهاش کشته شدهاند. پس از مدتی بوریس دست به قلم شد و کتابی درباره خود و همسرش که فقط سه روز با هم زیر یک سقف زندگی کرده بودند به رشته تحریر در آورد و خاطراتش از دوران جنگ را نیز نوشت. او هیچگاه چشمان اشکبار همسرش را موقع خداحافظی فراموش نمیکرد.سالها گذشت. بعد از گذشت ۶۷ سال، بوریس یک پیرمرد ۸۰ ساله شده بود. او تصمیم گرفت به سیبری برود، اما در سیبری دست سرنوشت او را با پیرزنی آشنا کرد که علیرغم شکسته و پیر شدن صورت چشمان آشنایی داشت او آنا بود، آنا هنوز زیبایی دوران جوانی خود را حفظ کرده بود. لااقل برای بوریس اینگونه به نظر میرسید. آنا پیرمردی را دید که در برابر حیاط خانه وی ایستاده. چشمان کمسوی او به زحمت توانست بوریس را تشخیص دهد. خوب دقت کرد و بالاخره بوریس را شناخت. این زن و شوهر که مدت ۶۰ سال از هم دور مانده بودند و هر دو تصور میکردند که همسرشان را از دست دادهاند همدیگر را یافتند و زندگی خود را همچون یک زوج جوان از سر گرفتند.آنها دوشبانه روز فقط روبهروی هم نشسته بودند و همدیگر را مینگریستند و خاطرات ۶۰ سال دوری از یکدیگر را برای هم تعریف میکردند. به واقع آن دو ۶۷ سال به یاد یکدیگر زندگی کردند و دست سرنوشت آنان را دوباره به هم رساند تا این وفاداریشان را جبران کند. [ جمعه چهارم شهریور 1390 ] [ 11:37 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد . اوپرسید : آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد ، آفریده است ؟ دانشجویی شجاعانه پاسخ داد : بله. استاد پرسید : هر چیزی را ؟ پاسخ دانشجو این بود : بله هر چیزی را . استاد گفت : در این حالت ، خداوند شر را آفریده است . درست است ؟ زیرا شروجود دارد . برای این سوال ، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند . استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است . ناگهان ، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت : استاد ، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟ استاد پاسخ داد : البته . دانشجو پرسید : آیا سرما وجود دارد ؟ استاد پاسخ داد : البته ، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید ؟ دانشجو پاسخ داد : البته آقا ، اما سرما وجود ندارد . طبق مطالعات علم فیزیک ، سرما عدم تمام و کمال گرماست . و شئی را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد . و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد . بدون گرما ، اشیاء بی حرکت هستند ، قابلیت واکنش ندارند .پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم . دانشجو ادامه داد : و تاریکی ؟ استاد پاسخ داد : تاریکی وجود دارد . دانشجو گفت : شما باز هم در اشتباه هستید ، آقا . تاریکی فقدان کامل نوراست . شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید ، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور ، نور می تواند تجزیه شود . تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم . و سرانجام دانشجو پرسید : و شر ، آقا ، آیا شر وجود دارد ؟ خداوند شر را نیافریده است . شر فقدان خدا در قلب افراد است ، شر فقدان عشق ، انسانیت و ایمان است . عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند . آنها وجود دارند . فقدان آنها منجر به شر می شود . و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند . نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود [ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 19:31 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
مشتی خاکم. سبک و آزاد و بی تعلق. نامی ندارم و کسی مرا نمی شناسد با باد سفر می کنم. گاهی در باغچه ای کوچک اقامت می کنم تا به ریشه ای کمکی کنم و غذای گیاهی کوچک را به او برسانم و گاهی به بیابان می روم تا خلوتی کنم و از خورشید، سکوت و سوختن بیاموزم خاک پای هر کودک و هر پیر و هر جوان سال ها پیش اما تندیسی مغرور بودم با چشم هایی از عقیق، تراشیده و بالابلند زندانی دیوار و سقف و مردم فریفته ی پیشکش و قربانی و دست هایی که به من التماس می کرد مردم خود مرا از کوه جدا کردند و تراشیدند و آوردند و بعد خود به پایم افتادند هیچ کس به قدر من ناتوان نبود آنها اما از من می خواستند که زمین را حاصلخیز کنم آسمان را پرباران می خواستند که گوسفندشان را شیرافشان کنم و چشمه ها را جوشان من اما هرگز نه چشمه ای را جوشان کردم و نه گوسفندی را شیرافشان و نه هرگز زمین و آسمان را حاصلخیز و پرباران ستایش مردم اما فریبم داد لذت تمجید، خون سیاهی بود که در تن سنگی ام جاری می شد هیچ کس نمی داند که هر بتی آرام آرام بت می شود بتان در آغاز به خود و به خیال دیگران می خندند اما رفته رفته باور می کنند که برترند من نیز باور کرده بودم پیشتر هم او را دیده بودم نامش ابراهیم بود و هر بار از آمدنش لرزه بر اندامم افتاده بود حضورش حقارتم را به رخ می کشید دیگران که بودند حقارت خویش را تاب می آوردم آن روز اما با هیچ کس نبود بتخانه خالی بود از مردم تنها او بود و تبری بر دوش ترسان بودم و توان ایستادم نداشتم ابراهیم نزدیکم آمد و گفت وای بر تو، مگر تو آن کوه نبودی که مدام تسبیح خدا می گفتی؟ مگر ذره ذره خاک تو نبود که از صبح تا غروب یا سبوح و یاقدوس می گفت؟ تو بزرگ بودی، چون خدا را به بزرگی یاد می کردی چه شد که این همه کوچکی را به جان خریدی؟ چه شد که میان خدا وبندگانش، ایستادی؟ چه شد که در برابر یگانگی خداوند قد علم کردی؟ چه چیز تو را این همه در کفرت پابرجا و مصمم کرده است؟ چرا مجال دادی که مردم تو را بفریبند و تو مردم را؟ وای بر تو و وای بر هر آفریده ای که با آفریدگار خود خیال برابری کند و آن گاه تبرش را بالا برد اما هرگز آن را بر من فرود نیاورد من خود از شرم فرو ریختم؛ غرورم شکست و کفری که در من پیچیده بود، تکه تکه شد ابراهیم گفت: شکستن ابتدای توبه است و توبه ابتدای ایمان و بار دیگر ایمان آوردم به خدایی که پاک است و شریکی ندارد اما مردم هرگز از پرستش بتان دست برنخواهند دشت مردم می توانند از هر چیزی بتی بسازند، و اگر چوبی نباشد که آن را بتراشند و اگر سنگی نباشد که به پایش بیفتند خیال خود را خواهند تراشید و به پای خود خواهند افتاد و خود را خواهند پرستید و وای که پرستیدن هر چیز بهتر از پرستیدن خویش است کوچک تر از خویش خدایی یافتنی، خدایی ملموس و دیدنی خدایی که بتوان بر آن خدایی کرد خدایی که همه جا هست و هیچ جا نیست خدایی که نه دست کسی به آن می رسد و نه در ذهن کسی می گنجد خدایی دشوار است؛ و این مردم خدای آسان را دوست دارند گفتم: ای ابراهیم! مرا شکستی و رهانیدی از آن خدای سهل ساختگی، حالا تنها مشتی خاکم در برابر دشواری خدا چه کنم؟ شهر به شهر و کوه به کوه و دشت به دشت برو به یاد این مردم بیاور که از خاکند و خاک را جز فروتنی، سزاوار نیست و اگر روزی کسی به قصه ات گوش داد برایش بگو که چگونه ستایش مردم مغرورت کرد و چگونه غرور، مشتی خاک را بدل به بت می کند من گریستم و دست های ابراهیم خیس اشک شد او مشتی از خاکم رابه آب داد و مشتی را به باد و مشتی را در رهگذار مردم ریخت === گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی <<با تشکر ار فریبا>> [ سه شنبه هجدهم مرداد 1390 ] [ 0:8 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
نیمه شعبان سرود زندگی است نیمه شعبان فرار از بردگی است نیمه شعبان سلامی از خــــدا بر همه افراد شهر بنــدگی است نیمه شعبان امیــــد خستگان مقصدیبرجادههایخستگیاست نیمه شعبان چو كالائی گــران نوبـر بـازارهـای كهنهگی است نیمه شعبان چو حصنی استـوار قلعهای با سردر همبستگی است نیمه شعبان چنــان یك سرپناه آخرین امید در بیچـارگی است نیمه شعبان به سـان مشعــلی در افقهای سیاه زندگــی است نیمه شعبـان بـرای مسـلمـین سـالـروز خلقت آزادگـی است نیمه شعبان بـرای دین حــق بیرقی بر قلّـهء دلـدادگـی است نیمه شعبان سر آغــاز فـرج برسپاه مسلمین آمــادگـی است نیمــه شعبان بـه سـان دشمنی بهر بیدردیّ واشرفزادگی است نیمه شعبان غدیر و بعثت است جلوهء خم در كمال سادگی است نیمهشعبان چو خورشیدی منیر نوربخش عمر ظلمت دیدگی است نیمهشعبان نهیك روزاست وبس بلكه با تـاریخ در پیوستگی است نیمه شعبان،خدا داند كه چیست بر ثُـرائی قدر آن در تیرگی است التماس دعا [ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390 ] [ 9:7 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
وقتی کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست وقتی مشکل پیش بیاد ، حتما حکمتی داره وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت را نداشته وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی است که باید یاد بگیری وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو نشون بدی وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد ، حتماً داری امتحان پس می دی وقتی همه ی درها به روت بسته می شه، حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی بابت صبر و شکیبایی بهت بده وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی
[ چهارشنبه هجدهم خرداد 1390 ] [ 9:44 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
مادر تو را چه بنامم که هیچ چیز یارای برابری با تو را ندارد [ دوشنبه دوم خرداد 1390 ] [ 12:43 ] [ آرزو رجایی ]
[ ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |